بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد
صداش...
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش...
مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش...
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقنه ترين انهناي وقت خودش را
برای اينه تفسير کرد
و او به شيوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد.
هميشه کودکی باد را صدا ميکرد
هميشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره ميزد
برای ما، يک شب
سجود سبز محبّت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجه ی يک سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم...
که با چقدر سبد...
برای چيدن يک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد...
که رو به روی وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ...
و پشت حوصله ی نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد...
که ما ميان پريشانی تلفّظ درها
برای خوردن يک سيب
چقدر تنها مانديم...
"سهراب سپهری"


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:23 توسط باران
|
