!!!...مرا کسی
نساخت
خدا ساخت...!!!
نه انچنان که "کسی
میخواست".که من کسی نداشتم.کسم خدا بود.کس بی کسان....
او بود که مرا
ساخت.انچنان که خودش خواست.نه از من پرسید و نه از ان "من دیگر"م.من یک گل بی صاحب
بودم.مرا از روح خود در ان دمید وبر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم
کرد!
"مرا به خودم وا
گذاشت."عاق اسمان!
کسی هم مرا دوست
نداشت.به فکرم نبود.
وقتی داشتند مرا می
افریدند...می سرشتند...کسی ان گوشه خدا خدا نمیکرد!وقتی داشتم روح میپذیرفتم...شکل
میگرفتم....قد میکشیدم....چشم هام رنگ میخورد....چهره ام طرح می شد...بینی ام نجابت
میگرفت....فرشته ی ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای با نوک انگشتان کوچک سحر
افرینش ان را صاف و صوف نمیکرد!
بر انگاره ی"کاشکی"
که تکدرختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است,ان را تیز و عصیانگر
و مهاجم نمیپرداخت.
وقتی میخواستند قامتم
را برکشند,خویشاوند شاعر خیال
پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و ارزوی خویش را نثار بالای من
کند!
وقتی میخواستند کار
دل را در سینه ام اغاز کنند.....
اشنایی دلسوز و دل
شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب,بهترین را
برگزیند...!!
وقتی روح را خواستند
در کالبدم بدمند...
هیج کس پریشان و
ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان,قدیسان,شاعران,عارفان و الهه های
زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان,نازترین و نارنین
ترین را انتخاب کند.
وقتی...
وقتی...
وقتی...
وقتی...
و
وقتی...!!!
"دکتر علی شریعتی"
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:23 توسط باران
|

