!سلام
اين دفعه ديگه واقعاً نفهميدم که چی شد.....فقط يهو ديشب ديدم که از هرچی وبلاگ نويسيه بدم اومده!
ديشب خيلی عادّی نشسته بودم داشتم چت ميکردم که يک دفعه از وبلاگم بدم اومد!از وبلاگ نويسيو...نميدونم!اينا!شاید قالبشو بعضی وقت ها عوض کنم....ولی خودشو....بعید میدونم!
اوّل فک کردم که حذفش کنم ولی بعد نشستم فکر کردم(بيشتر ديشبو داشتم فک ميکردم روي تختم!)اون وقت دیدم که يه خاطره ست...يه خاطره که خيليم دوسش دارم!
کلّی دوستاي جديد پيدا کردم...با آدماي جديد آشنا شدم....نظراتتونو خوندم....نميدونم!خيلی کاره مثبتی بود ولی من يکدفعه بدم اومد!
حالا هم معلوم نيست!شايد دوباره اپ کنم!ولی نه به اين زوديا....شايدم ديگه اپ نکنم!
در هر صورت....ببخشيد که يهو شد!نميخواستم که اينجوری بشه!
شايد دوباره برگردم...شايدم نه!
ولی خودم اميدوارم که برام تبديل به خاطره ای بشه که دوباره زندش کنم!دوباره گردو غبارشو کنار بزنم و دوباره ببينمش!
اميدوارم!
بازم ميگم!
ببخشيد که يکدفعه شد!خودمم نفهميدم که چی شد!
ايندفعه ديگه واقعا" ميخوام حرف شکيبا رو بزنم!
نميگم خداحافظ.....چون اميدوارم که همديگرو ببينيم دوباره......پس...........
به اميد ديدار!
این شعرم دیدم که یکمی میاد به خدافظی و اینا....خیلیم دوسش دارم!خیلی قشنگه!
خداحافظ....همین حالا!
همین حالا که من تنهام.....
خداحافظ به شرطی که..........
بفهمی تر شده چشمام....!!!
خداحافظ....
کمی غمگین......
به یاد اون همه تردید..........
به یاد اسمونی که..........
منو از چشم تو میریخت.........!!
اگه گفتم خداحافظ.....
نه اینکه رفتنت ساده س.......
نه اینکه میشه باور کرد.....
دوباره........................
اخر جاده س...!!!
خداحافظ واسه اینکه
نبندیم دل به رویاها......!!!
بدونیم بی تو و با تو........
همینه رسم این دنیا........!!!!!
خداحافظ!
خداحافظ!
همین حالا.......
خداحافظ!
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:9 توسط باران
|



