سلام...خوبين؟
شما که نميدونين که....اصلا" شما ميدونين که چقدر خوش گذشت؟فقط حيف که خيلی زود گذشت...آخه خيلی هم کم بود
....ما دوشنبه شب با مدرسه رفتيم يزد و سه شنبه صبح هم رسيديم...من اوّلين بارم بود که سوار قطار میشدم.اوّلش ترسناک بود مخصوصا" با اون دوداش
!!ما تو قطار ساعت 5/4 صبح خوابيديم و ساعته 6 پاشديم...يعنی تقريبا"6-5/6 رسيديم يزد.بعد رفتيم هتل و اونجا خيلی خوش گذشت...و تازه ما اونجا يه گروه هم به نام blue batool تشکيل داديم که حالا توضيحاتش بماند.
تنها شبی که ما تو اين شب ها درست و حسابی خوابيديم سه شنبه شب بود که فکر کنم حدودا" ساعت 3-2 خوابيديم...که قبلشم داشتيم چشمک بازی مي کرديم،که مجازاتشم اين بود که يکی5/4 تا تيکّه پیتزا رو بخوره که البته 9 تا تيکّه بود که به ياری هانيه 5/4تا شد.
فرداش ما ساعت 9 قرار بود که بريم کارخونه ی يزد گل...که تازه ما ساعت 8:40 از خواب پا شديم.و کلّی هول هولی حاضر شديم و بالاخره ساعت 9 دمه اتوبوس بوديم.ولی با اينکه کلّی بحث کرديم با مسئولمون که اتوبوس 9 مياد و چون ما فقط و فقط ما دير اومديم الان اتوبوس فقط منتظره ماست رفتيم و ديديم که اتوبوس نیومده و با يک ساعت تاخير ساعت 10 رسيد
.حالابیاین گردش و اينارو ول کنيم و به شبش يعنی شب چهار شنبه بپردازيم.اون شب لااقل براي من بهترين خاطره ی يزد بود.چون ما تا صبح ساعت 30/7که صبحانه دادن نخوابيديم.ولی آخرشم من و نرگس و عارفه و هانیه نرفتيم بخوابيم.اون شب صدف خوابيد،نيلوفرم وسطش خوابيد...ولی ما همه سعی کرديم که بيدار بمونيم و نه من ميذاشتم که نرگس بخوابه و نه نرگس ميذاشت که من بخوابم...آخرشم خدارو شکر هيچ کدوممون نخوابيديم
...!!!چهار شنبه شب هم يه پارتی گرفتيم که خيلی خوش گذشت...خيلی خوش گذشت...خيلی خوش گذشت
...!!!يه جاش هم نيلا رقص نور ايجاد کرد که اونم خيلی باحال بود.ولی مهمونيمون زودی تموم شد
... .حالا ناگفته نماند که اگه موقع يه برگشت بار من 20 کيلو بود ،10 کيلوشو کيسه های حاج خليفه تشکيل مي داد...من نميدونم که اين حاج خليفه توي اين باقلواهاش چی ميريزه که انقدر سنگين ميشن..؟؟
!!!ولی يه خاطري بدم داشت ...اونم اين بود که اونجا يه مغازه ی خيلی خوشگل و قشنگ بود که من تا رفتم ازش چيز بخرم خانوم پور آذر اومدن و گفتن که بچها بدو ايد ...اتوبوس الان ميره و از اين حرفا....بنابراين من نرسیدم که از اونجا چيزی بخرم
..!!!ديگه چيزه خيلی خاصی يادم نمياد...يعنی يادم ميادا ولی چون ديگه اونا خاطراته خيلی مشترک با دوستامه اوّل به اونا ميگم بعد اگه گذاشتن ادامش رو براتون مينويسم
... .پنج شنبه شبم که راه افتاديم و همش خوابيديم.(يعنی بيشترشو) که جای من و هدی خيلی بد بود و صبح دوتامون گردن درد گرفته بوديم... .اينم به اون دليل بود که ما دير اومديم و بهمون جا نرسيد خوب..!!
قطارمون با 3 ساعت تاخير رسيد و من تصميم گرفتم که ديگه خونه که ميرسم نخوابم ...ولی از 9 صبح تا 8:30شب خوابيدم...!!!(خيلی وقت بود که نخوابيده بودم...)
پس فعلاً
بای بای
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:49 توسط باران
|







