تبليغاتX
...

سلام...خوبين؟

شما که نميدونين که....اصلا" شما ميدونين که چقدر خوش گذشت؟فقط حيف که خيلی زود گذشت...آخه خيلی هم کم بود....

ما دوشنبه شب با مدرسه رفتيم يزد و سه شنبه صبح هم رسيديم...من اوّلين بارم بود که سوار قطار میشدم.اوّلش ترسناک بود مخصوصا" با اون دوداش!!                                                                    

ما تو قطار ساعت 5/4 صبح خوابيديم و ساعته 6 پاشديم...يعنی تقريبا"6-5/6 رسيديم يزد.بعد رفتيم هتل و اونجا خيلی خوش گذشت...و تازه ما اونجا يه گروه هم به نام  blue batool تشکيل داديم که حالا توضيحاتش بماند.                                                                                                               

تنها شبی که ما تو اين شب ها درست و حسابی خوابيديم سه شنبه شب بود که فکر کنم حدودا" ساعت 3-2 خوابيديم...که قبلشم داشتيم چشمک بازی مي کرديم،که مجازاتشم اين بود که يکی5/4 تا تيکّه پیتزا رو بخوره که البته 9 تا تيکّه بود که به ياری هانيه 5/4تا شد.

فرداش ما ساعت 9 قرار بود که بريم کارخونه ی يزد گل...که تازه ما ساعت 8:40 از خواب پا شديم.و کلّی هول هولی حاضر شديم و بالاخره ساعت 9 دمه اتوبوس بوديم.ولی با اينکه کلّی بحث کرديم با مسئولمون که اتوبوس 9 مياد و چون ما فقط و فقط ما دير اومديم الان اتوبوس فقط منتظره ماست رفتيم و ديديم که اتوبوس نیومده و با يک ساعت تاخير ساعت 10 رسيد.

حالابیاین گردش و اينارو ول کنيم و به شبش يعنی شب چهار شنبه بپردازيم.اون شب لااقل براي من بهترين خاطره ی يزد بود.چون ما تا صبح ساعت 30/7که صبحانه دادن نخوابيديم.ولی آخرشم من و نرگس و عارفه و هانیه نرفتيم بخوابيم.اون شب صدف خوابيد،نيلوفرم وسطش خوابيد...ولی ما همه سعی کرديم که بيدار بمونيم و نه من ميذاشتم که نرگس بخوابه و نه نرگس ميذاشت که من بخوابم...آخرشم خدارو شکر هيچ کدوممون نخوابيديم...!!!

چهار شنبه شب هم يه پارتی گرفتيم که خيلی خوش گذشت...خيلی خوش گذشت...خيلی خوش گذشت...!!!

يه جاش هم نيلا رقص نور ايجاد کرد که اونم خيلی باحال بود.ولی مهمونيمون زودی تموم شد... .

حالا ناگفته نماند که اگه موقع يه برگشت بار من 20 کيلو بود ،10 کيلوشو کيسه های حاج خليفه تشکيل مي داد...من نميدونم که اين حاج خليفه توي اين باقلواهاش چی ميريزه که انقدر سنگين ميشن..؟؟!!!

ولی يه خاطري بدم داشت ...اونم اين بود که اونجا يه مغازه ی خيلی خوشگل و قشنگ بود که من تا رفتم ازش چيز بخرم خانوم پور آذر اومدن و گفتن که بچها بدو ايد ...اتوبوس الان ميره و از اين حرفا....بنابراين من نرسیدم که از اونجا چيزی بخرم..!!!

ديگه چيزه خيلی خاصی يادم نمياد...يعنی يادم ميادا ولی چون ديگه اونا خاطراته خيلی مشترک با دوستامه اوّل به اونا ميگم بعد اگه گذاشتن ادامش رو براتون مينويسم... .

پنج شنبه شبم که راه افتاديم و همش خوابيديم.(يعنی بيشترشو) که جای من و هدی خيلی بد بود و صبح دوتامون گردن درد گرفته بوديم... .اينم به اون دليل بود که ما دير اومديم و بهمون جا نرسيد خوب..!!

قطارمون با 3 ساعت تاخير رسيد و من تصميم گرفتم که ديگه خونه که ميرسم نخوابم ...ولی از 9 صبح تا 8:30شب خوابيدم...!!!(خيلی وقت بود که نخوابيده بودم...)

پس فعلاً

                بای بای

tempfa.com نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:49 توسط باران | tempfa.com
 

کودکی نجوا کرد:خدايا با من صحبت کن...و يک چکاوک در چمنزار اواز خواند ولی کودک نشنيد.

پس کودک فرياد زد:خدايا با من صحبت کن!و اذرخش در آسمان غريد ولی کودک متوجّه نشد.

کودک فرياد زد:خدايا يک معجزه به من نشان بده و يک زندگی متولّد شد...ولی کودک نفهميد.

کودک در نا اميدی گريه کرد و گفت:خدايا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم...،پس خدا نزد

کودک آمد و او را لمس کرد ....ولی کودک بالهای پرونه را شکست و در حالی که خدا را درک

نکرده بود از آنجا دور شد.

                                    " از کتاب:نشان ایاقت عشق"

خدا خیلی وقتها خودشو به ما نشون میده...ولی چون دفعاتش خیلی زیاده و دیگه معجزاتش برامون عادی شده...حسشون نمی کنیم....

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:37 توسط باران | tempfa.com

خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me


خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم. اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed .

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعنی من خانه ای دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation


خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

خدا را شكر...خدا را شكر...خدا را شكر
...Thanks God... Thanks God...Thanks God

 

                                                                                             "از کتاب:خدا را شکر..."

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:33 توسط باران | tempfa.com
وقتی سارا دخترک 8 ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت

ميکنند.فهيمد که برادرش سخت بيمار است و انها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی

کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنید

که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اطاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را دراورد.قلک را

شکست،سکه ها را  روی تخت ريخت و آنها را شمرد.فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پيشخوان

انتظار کشيد تا داروساز به او توجّه کند، ولی داروساز سرش شلوغ تر از ان بود که متوجّه بچه

اي هشت ساله شود.

دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد،ولی داروساز توجّهی نمي کرد،بالاخره

حوصله ی سارا سر رفت و سکّه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد.رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟دخترک جواب داد:برادرم خيلی

مريض است،می خواهم معجزه بخرم.دروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟!

دخترک توضيح داد:برادره کوچک من ، داخل سرش چيزی رفته و بابايم مي گويد که فقط

معجزه مي تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم.قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت:متاسفّم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا

معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است.من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد؟چقدر پول

داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:اه،چه

جالب.فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ي برادرت کافی باشد...!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر مي کنم که

معجزه ي برادرت پيش من باشد.

ان مرد،دکتر ارمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فردای ان روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفّقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکّرم.نجات پسرم يک معجزه ي واقعی

بود.میخواهم بدانم ببت هزينه ی عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:فقط  ۵ دلار...!

                                                    از کتاب:نشان لیاقت عشق

خیلی چیزا می تونن معجزه باشن...ولی چون راحت به دستشون میاریم خیلی وقت ها اینو نمیفهمیم

tempfa.com نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:37 توسط باران | tempfa.com
در اداره ی پست مثل تمامی روزها نامه ها دسته بندی می شدند تا هر کدام به مقصد خود

برسند .یکی از این کارمندها که مشغول کار خود بود ونامه ها را اماده می کرد و در جای خود

می گذاشت  ناگهان به نامه برخورد که روی ان نوشته شده بود نامه ای به خدا. آن را باز کرد

در نامه چنین نوشته شده:

      خدای عزیزم من پیر زنی هستم 84 ساله و با حقوق ناچیز باز نشستگی که فقط 100 دلار

است زندگی خود را سپری می کنم. امروز جوانی پول من را که درکیفی بود از من دزدید من

هم دراین شب عید دوستانم را به مهمانی دعوت کرده ام و پولی ندارم تا از انها پذیرایی کنم

کسی را هم ندارم تا از او پولی قرض بگیرم حال ای خدا من نمیدانم چه کنم مرا کمک کن...

کارمند اداره ی پست که این نامه را خوانده بود همکاران خود را صدا زد و ماجرا را برای
 
انها تعریف کرد. کارکنان هم بعد از شنیدن این داستان جیبهای خود گشتند و هر
 
کدام چند دلاری روی میز گذاشتد در اخر96 دلار روی هم جمع شد ان را در پاکتی
 
گذاشتند و به پیره زن فرستادند . بعد از چند روز دوباره نامه ای به اداره پست امد که
 
روی ان نوشته شده بود: نامه ای به خدا کارمندان دور هم جمع شدند تا ان را
 
بخوانند نامه را باز کردند .پیر زن چنین نوشته بود :
 
 خداوندا از تو متشکرم مهمانهای من امدند و من برای آنها شامی عالی پختم البته از ان پول 4
 
دلارش کم بود که من اطمینان دارم ان را کارمندان اداره ی پست برداشته اند!!!
tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:11 توسط باران | tempfa.com
من امیدی را در خود بارور ساخته ام...

تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام...

مثل تابیدن مهری در دل...

مثل جوشیدن شعری از جان...

مثل بالیدن عطری در گل...

جریان خواهم یافت!!

راه خواهم افتاد...

باز از ریشه به برگ

باز از "بود" به "هست"

باز از خاموشی تا فریاد!

                                             

                                             " فریدون مشیری"

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:4 توسط باران | tempfa.com
سلام...

ببخشید که این چند روزه دیر به دیر اپ می کنم...اخه دیگه امتحانا شروع شده 

 و  خیلی وقت نمی کنم که بیام و اپ کنم...بعد از امتحانا جبران می کنم...

فعلا"  لطفا" دعا کنین که امتحانا به خیر و خوشی بگذرن...

از همتون ممنون و بازم ببخشید...

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 17:3 توسط باران | tempfa.com
روزی فرمانده ای سپاهیانش را جمع کرد.انها جنگ عظیمی را در پیش رو داشتند و هیچ

امیدی نیز به پیروزی در ان جنگ نداشتند.

فرمانده انها را گرد هم اورد و در این هنگام٬سکه ای از جیبش بیرون اورد و گفت:من سکه را

به هوا می اندازم٬اگر که سکه به رو امد٬ما در جنگ پیروز می شویم.و اگر که سکه به پشت

امد٬ما در جنگ شکست می خوریم.سپس سکه را به هوا انداخت.همه مشتاقانه منتظر فرود

سکه بودند....سکه به زمین افتاد...به رو افتاده بود!!!

سپاهیان بسیار شاد شدند و فکر کردند که حتما" در جنگ پیروز خواهند شد.پس با امید و

اطمینان به سمت میدان جنگ رفتند...البته جنگ نیز به نفع انها پایان پذیرفت.

بعد از جنگ یکی از سپاهیان از فرمانده پرسید:فرمانده٬شما واقعا" می خواستید که

سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده لبخندی زد و گفت:نه!من می خواستم که طرز فکر شما را عوض کنم.

و ان گاه سکه را از جیبش بیرون اورد و به سرباز نشان داد:

                                  هر دو طرف سکه رو بود!!!

tempfa.com نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 16:5 توسط باران | tempfa.com
من ياد گرفته ام كه :

باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك نبرد بزرگ بپذيرم .

با چند كلمه و در چند ثانيه مي توان زخم هاي عميقي به قلب و روح آنان كه دوستشان داريم

وارد كنيم اما سالها زمان لازم است تا آن زخم ها را التيام بخشيم .

اگر مايلم پيام عشق را دريافت كنم بايد خود نيز آن را ارسال كنم .

شايد دو نفر بتوانند به يك نقطه نگاه كنند ولي بدون شك آن را متفاوت مي بيينند .

ثروتمند كسي نيست كه درآمد بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:9 توسط باران | tempfa.com
 

  چند تا نامه ی دیگه

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 14:30 توسط باران | tempfa.com
    

  دشت ها الودست

                 در چمنزار گل لاله نخواهد رویید

                             در هوای عفن اواز پرستو به چه کارت اید؟

          فکر نان باید کرد

و هوایی که در ان...

         نفسی تازه کنیم

               گل گندم خوب است...

گل خوبی زیباست...

          ای دریغا که همه ی مزرعه ی دلها را

علف هرزه و کین پوشانده

     هیچ کس فکر نکرد...

               که در ابادی ویران شده دیگر نان نیست...

     و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست...

               و کسی فکر نکرد

                            که چرا ایمان نیست...

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

                          هیچ چیز ارزان نیست...

 

                                                    "حمید مصدق"

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:47 توسط باران | tempfa.com

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز

وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت

کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به

سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش

کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا

هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا

دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده

می شوند.

سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور

است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با

استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را

جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور

دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد.

شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری

که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی

واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."در آخر مرد جوان از

استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.

او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در

جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر

هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به

سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا

توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که

وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما

نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
                           

                          آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:48 توسط باران | tempfa.com
تمام  توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود...فقط چند قدم دیگر باقی مانده بود...بالاخره

رسید...حالا در بالاترین نقطه ی دنیا ایستاده بود...با غرور پشتش را راست کرد و به دور و بر

نگاهی انداخت...بله!اینجا بلندترین جای جهان بود...بادی به غبغب انداخت و رو به جهان زیر

پایش فریاد کشید:

"اهای!به من نگاه کنید!دیگر بالاتر از من چیزی می بینید؟چه کسی را جز من یارای این کار

بود؟این من هستم...تنهای تنها....در اوج!"

پرنده در حالی که چوب کوچکی به منقار داشت٬با نگرانی به پایین خیره شد...باز یک مزاحم

دیگر روی خانه ی نیم سازش ایستاده بود...

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 20:8 توسط باران | tempfa.com

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ

و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین

ماندم.انتخاب کردن کار سختی بود.همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:41 توسط باران | tempfa.com
صبح زود بود.. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود.. یک ماهی بزرگ در

قایقش بود. به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟

ماهیگیر گفت:همین هم خرج زن و بچه هایم را در می اورد.

توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟

گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم

در دهکده نوشیدنی می نوشم.

توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان

بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی همین

اطراف بزنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت

در دهکده نوشیدنی بنوشی.!!!

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:35 توسط باران | tempfa.com
تو امدی

 ز دورها و دورها...

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای کنون مرا به زورقی

ز عاجها٬ز ابرها٬بلورها

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره اب می شود

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره اب می شود

سیاه سرکشم٬اسیر دست افتاب می شود

نگاه کن٬تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام اسمان من

پر از شهاب می شود

نگاه کن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخرنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم...

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:27 توسط باران | tempfa.com
تا کریسمس چند روز بیش تر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه ی کریسمس روز به روز

بیشتر می شد.من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم٬در صف صندوق

ایستاده بودم.

جلوی من دو بچه ی کوچک:پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند.پسرک لباس مندرسی بر تن

داشت٬کفش هایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد.

لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت.ولی یک جفت کفش نو در دست داشت.

وقتی که به صندوق رسیدیم٬اهسته کقش ها را روی پیشخوان گذاشت.چنان رفتار می کرد که انگار

گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد.

صندوقدار قیمت کفش ها را گفت:۶ دلار.

پسرم پول هایش را روی پیشخوان ریخت و ان ها را شمرد:۳ دلار و ۱۵ سنت.

بعد رو کرد به خواهرش و گفت:فکر می کنم که باید کفش ها ره بگذاری سر جایش...

دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت:نه!نه!پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟

پسرک جواب داد:گریه نکن.شاید فردا بتوانیم پول کفش ها را در بیاوریم.

من که شاهد ماجرا بودم٬به سرعت ۳ دلار از کیفم بیرون اوردم و به صندوقدار دادم.

دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت:متشکرم خانوم...متشکرم خانوم.به

طرفش خم شدم و پرسیدم:منظورت چی بود که گفتی:پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟پسرک جواب

داد:مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از کریسمس به بهشت بره.

دخترک ادامه داد:معلم دینی ما گفته که رنگ خیابان های بهشت طلایی است.به نظر شما اگر مامان با

این کفش های طلایی توی خیابان های بهشت قدم بزنه٬خوشگل نمیشه؟

چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم٬گفتم:چرا عزیزم.حق با

توست.مطمئنم که مامان شما با این کفش ها تو بهشت خیلی قشنگ میشه...

                           

                                   از کتاب:نشان لیاقت عشق

tempfa.com نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 20:5 توسط باران | tempfa.com
 

Santa playing the piano

ببخشید که یه کم دیر شد.

ولی خوب حالا میگم:

شب یلدا و کریسمس تون دو تایی با هم مبارک.

امیدوارم که به همه تون حسابی خوش گذشته باشه.

tempfa.com نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 13:44 توسط باران | tempfa.com
گل های افتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کنند.


گربه ها بیش از دیگران به فکر ازادی پرندگان محبوس هستند.


بادکنک ها نمی توانند یک سوزن به خود بزنند و یک جوالدوز به دیگران.


ماهی ها نمی توانند در ایام کودکی خاک بازی کنند.


و باد کلاه سر کسی نمی گذارد...

tempfa.com نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 12:16 توسط باران | tempfa.com