[...]
...من برای سالها مینویسم...سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
سلام! اوّل باید اعتراف کنم که دلم لک زده بود برای وبلاگ و وبلاگ نویسی! خوب سال سوم دبیرستان با همه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد!می تونم بگم مثل سال های اوّل و دوم خیلی بهم خوش نگذشت که هیچ....خوبم نبود!از خاطراتش خیلی نمی نویسم!چون آدم هایی که باهام در اون خاطره ها سهیم بودن...اهل وبلاگ خوندن نیستن و حوصله ی شمام که از شنیدنشون سر میره! به پستام که نگاه می کردم دیدم که همیشه آپ پایان سال تحصیلی داشتم...پس اینبارم حیفه که نداشته باشم!ولی خوب...اونا کجا با خاطرات قشنگشون....و این کجا!!!حالا اونقدر هم بد نبودا!ولی می تونست خیلی خیلی برام بهتر باشه!اگرچه که بعضی از دوستام بهم میگن که خوب شد نبودی...به نفعت بود و از این حرفا!ولی با عرض پوزش خدمت همشون...باید بگم که اصلاً موافق نیستم! امسال تموم شده...ولی یه سال بزرگ شروع شده!یه سالی که احتمالاً دوریمو... دورتر می کنه!خوب همه چی همیشه به نفع ما نیست و همیشه دلیل نداره که همه چی خوب پیش بره!ولی این انتخاب من بود!البتّه برای دلیلی که براش داشتم...انتخاب درستی بود! و به هدفی که از انتخابم داشتم رسیدم!ولی خوب ...جنبه ی روحی شو اصلاً در نظر نگرفته بودم و همینم کارو خراب کرد! من توی دبیرستانم ۲ تا اشتباه کردم!یکیش این...و یکیشم اینکه امسال نرفتم تجربی! الآن کمتر از یک ماه وقت دارم و دو تا کتاب زیست!می رسم نه؟! می خوام حال و هوای وبلاگمو یکم عوض کنم...!یعنی دیگه توش از خودم..زندگیم یا هر چیزی که یه جورایی به من مربوطه بنویسم!مگر اینکه یکدفعه یه شعر یا مطلب خیلی قشنگ گیر بیارم که دلم نیاد با شما قسمتش نکنم!برای همینم اوّل فکر کردم که این وبو حذف کنم برم سراغ یه وبلاگ جدید....ولی دلم نیومد!راستی؟!اتّفاقی افتاده؟!به وبلاگ اکثر دوستام که سر می زدم یا حذف شده بود یا مثل مال من...تعطیل!چرا؟!حتی اونایی که خیلی علاقه داشتن...و حتی اونی که تحت تأثیر اون بود که این وبلاگ و خیلی وبلاگ های دیگه ساخته شد!سر همه یه جورایی شلوغ شده! از فضای این روزا نمی نویسم!چون دقیقاً پست قبلیم راجع به این روزا بود که مجبور شدم برش دارم!پس خیلی تعجّب نکنین که دارم تو این روزا حرف از خاطرات می زنم... . دعا می کنم که همه چی خوب تموم شه...اگرچه که...! الان ساعت تقریباً دو صبحه و من دیگه چیزی برای گفتن ندارم!فقط می تونم بگم که خیلی خوشحالم که دوباره برگشتم!و امیدوارم که این برگشتنه پایدار باشه! مرسی از اینکه تا تهش اومدی! مرا کسی نساخت...!!! نه انچنان که "کسی میخواست".که من کسی نداشتم.کسم خدا بود.کس بی کسان.... او بود که مرا ساخت.انچنان که خودش خواست.نه از من پرسید و نه از ان "من دیگر"م.من یک گل بی صاحب بودم.مرا از روح خود در ان دمید وبر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد! "مرا به خودم وا گذاشت."عاق اسمان! کسی هم مرا دوست نداشت.به فکرم نبود. وقتی داشتند مرا می افریدند...می سرشتند...کسی ان گوشه خدا خدا نمیکرد!وقتی داشتم روح میپذیرفتم...شکل میگرفتم....قد میکشیدم....چشم هام رنگ میخورد....چهره ام طرح می شد...بینی ام نجابت میگرفت....فرشته ی ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای با نوک انگشتان کوچک سحر افرینش ان را صاف و صوف نمیکرد! بر انگاره ی"کاشکی" که تکدرختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است,ان را تیز و عصیانگر و مهاجم نمیپرداخت. وقتی میخواستند قامتم را برکشند,خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و ارزوی خویش را نثار بالای من کند! وقتی میخواستند کار دل را در سینه ام اغاز کنند..... اشنایی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب,بهترین را برگزیند...!! وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند... هیج کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان,قدیسان,شاعران,عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان,نازترین و نارنین ترین را انتخاب کند. وقتی... وقتی... وقتی... وقتی... و وقتی...!!! "دکتر علی شریعتی" سلام! به اميد ديدار! این شعرم دیدم که یکمی میاد به خدافظی و اینا....خیلیم دوسش دارم!خیلی قشنگه! خداحافظ....همین حالا! همین حالا که من تنهام..... خداحافظ به شرطی که.......... بفهمی تر شده چشمام....!!! کمی غمگین...... به یاد اون همه تردید.......... به یاد اسمونی که.......... منو از چشم تو میریخت.........!! نه اینکه رفتنت ساده س....... نه اینکه میشه باور کرد..... دوباره........................ اخر جاده س...!!! نبندیم دل به رویاها......!!! بدونیم بی تو و با تو........ همینه رسم این دنیا........!!!!! خداحافظ! خداحافظ! همین حالا....... خداحافظ! سلام! چقدر هم تلخ بود......!!! حالا ديگ جوری شده بود که ميگفتم:" ااااه!حيف شد!فقط يه امتحان مونده!" خيلی زيبا... خيلی شيرين... و خيلی تلخ...! نميدونم! امسال جوری شده بود که ديگه 5 شنبه ها رو هم دوست نداشتم...!!!چونکه بعدش جمعه بود!ولی حالا چی؟منی که يه روز تعطيليم برام سخت بود تحمّلش٬حالا بايد 3 ماه تعطيليو تحمّل کنم! ولی حالا چی.........؟ حالا مدام به همه ميگم:"چی ميشد اگه خرد شبانه روزی بود؟"يعنی ميشه؟يه لحظه تصوّر کنين؟اونوقت دیگه همش توی مدرسه بودیم!واقها" محشر بود!ولی حیف که نیست!حیف که همش یه خیاله...!! اااا!تنها زنگ هايی رو که از تموم شدنشون ناراحت نبودم يکی رياضی بود و يکی هم شيمی! گريه ای که اسمشو ميذارن لوس بازی!ولی به نظر من .....!! اگه درست حساب کرده باشم ميشه حدودا" 19 روز!19 روز مونده به کلاس روباتيک! از همين الان به دوستام بگم که دلم واسه همتون يه ذرّه شده!همون sms مورچه هه و اينا!!! واقعاً دوستون دارم!!! همتونو!!! نميتونم به عنوان خاتمه بنويسم خدافظ!پس بذارین همينجا رهاش کنم!!! خیلی بد بود....... خیلی بد......!!! خیلی دوستون دارم.......!!! خیلی خوب... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد...!!! هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که.... خیلی خوب... چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.....!!! آفتاب... تبدیل شد به سایه.... به باران..... شور و شوق... تبدیل شو به لذت... به درد... ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه.... جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز..... خیلی زود...!!! با "تا ابد" شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی.... به هیچ وقت...!! و "مرا دوست داشته باش"تبدیل شد به"جایی هم]در قلبت[برای من در نظر بگیر" خیلی زود....!! خیلی خوب.... زودتر از ان که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد....!! خیلی زود.....!! اگر هیچ کس به تو نگفته باشد,حالا دیگر باید بدانی که خیلی خوب.... خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد....!! "شل سیلور استاین"
اینبار دیگه واقعاً برگشتم! دفعه ی پیش یه چیزی شد که مجبور شدم آپمو بردارم!ببخشید! ![]()
![]()
![]()
خدا ساخت...!!!
اين دفعه ديگه واقعاً نفهميدم که چی شد.....فقط يهو ديشب ديدم که از هرچی وبلاگ نويسيه بدم اومده!
ديشب خيلی عادّی نشسته بودم داشتم چت ميکردم که يک دفعه از وبلاگم بدم اومد!از وبلاگ نويسيو...نميدونم!اينا!شاید قالبشو بعضی وقت ها عوض کنم....ولی خودشو....بعید میدونم!
اوّل فک کردم که حذفش کنم ولی بعد نشستم فکر کردم(بيشتر ديشبو داشتم فک ميکردم روي تختم!)اون وقت دیدم که يه خاطره ست...يه خاطره که خيليم دوسش دارم!
کلّی دوستاي جديد پيدا کردم...با آدماي جديد آشنا شدم....نظراتتونو خوندم....نميدونم!خيلی کاره مثبتی بود ولی من يکدفعه بدم اومد!
حالا هم معلوم نيست!شايد دوباره اپ کنم!ولی نه به اين زوديا....شايدم ديگه اپ نکنم!
در هر صورت....ببخشيد که يهو شد!نميخواستم که اينجوری بشه!
شايد دوباره برگردم...شايدم نه!
ولی خودم اميدوارم که برام تبديل به خاطره ای بشه که دوباره زندش کنم!دوباره گردو غبارشو کنار بزنم و دوباره ببينمش!
اميدوارم!
بازم ميگم!
ببخشيد که يکدفعه شد!خودمم نفهميدم که چی شد!
ايندفعه ديگه واقعا" ميخوام حرف شکيبا رو بزنم!
نميگم خداحافظ.....چون اميدوارم که همديگرو ببينيم دوباره......پس...........
خداحافظ....
اگه گفتم خداحافظ.....
خداحافظ واسه اینکه
وااااااای!!!
يعنی ديگه ايندفعه واقعاً تموم شد؟
دفعه ی پيش که نوشتم تموم شد هنوز يه ذرّه مونده بود!
يه کوچولو.......!!
ولی اين دفعه.......
ديگه همون يه ذرّه هم تموم شد!
همون يه کوچولوهه......!
يعنی واقعاً 3 ماه مونده تا من صبح ها دوباره بخوام به زور از خواب پاشم؟برم مدرسه؟برا اومدن زنگاي تفريح لحظه شماری کنم؟
فکر زنگ ناهار و نماز باشم؟
آب بازی کنم؟؟؟؟؟
وای!!!!
چقدر قشنگ بود.....!
چقدر زود گذشت.........!
چقدر شيرين بود......!
و
ميدونين؟انقد زيبا ای ها و زشتياش...خوبی ها و بدی هاش....تلخی ها و شيرينی هاش باهم قشنگ شده بودن...اونقدر مکمّل هم بودن که آدم حس مي کرد که هر کدوم اگه نباشن...حتی اون زشتيها...بدی ها و تلخی ها! زندگيمون به اين خوبی نميشد....!!!
اونوقت بود که من ديگه نميگفتم چقدر زود گذشت...!!
اونوقت بود که ديگه مثه هميشه منتظره تابستون بودم...!!!
براي دادن اخرين امتحان لحظه شماری ميکردم!
ولی حالا.......
ديروز يکی از سخت ترين روزای زندگيم بود!
يه روزی بود که شايد خيلی بهم خوش گذشت....
پر شد از خاطرت شيرين...و به قول دوستم رفت توي آلبوم خاطره ها.....!!!
اخرين روز تحصيليمون تو خرد!يه روز خيلی وحشتناک سخت...
البته برا همه اينطوری نبود!بعضيا هنوزم دلشون واسه اومدن تابستون پر ميکشه!!!
بعضيا هنوزم با ذوق و شوق ميگن که چه خوب!دوباره تابستون شد!اخ جون اخرين روزه مدرسست
ولی.......
شايد من يه کمی اغراق اميز مدرسه رو دوست دارم!
يکمی زيادی!
ولی کجا بهتر از جايی که با دوستات باشی....باهاشون بگي و بخندی..باهاشون غصّه بخوری...از شادياشون شاد شی و از ناراحتياشون ناراحت!
من جايی بهتر از مدرسه نميشناسم!تو ميشناسی؟
ميدونين؟برا تعطيلات عيد دلم به اين خوش بود که قراره بازم بيام مدرسه..يه تعطيلی دو هفته ايه!(که البته اونم يادمه که برام خيلی زياد بود!)ولی بعدش ميام مدرسه!
خوب اين خيلی مهم بود،نه؟ولی حالا چی؟يه تعطيليه 3 ماهه؟3 ماه هم بيشتر تازه!3 ماه و 9 روز
واقعاً وحشتناکه!اصلاً اين آموزش پرورش نميفهمه که 3 ماه زياده؟نه؟
يادمه روزی که براي ثبت نام اومده بودم خرد،يه ورقی دادن که بايد ميخوندمو تعهّد ميدادم که باهاش موافقم!اونروز يکی از مواردش ساعته تعطيل شدنمون بود.من وقتی ديدم که تا ساعته 3:10 بايد تو مدرسه باشيم...کلی به همه غر زدم....هی گفتم که آخه تا 3:10؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه آرزو که هيچ وقت-لااقل نه تا وقتی که من توي خردم-به تحقق نميپيونده!
دارم زیادی مینوسم....حوصلتون سر نرفته؟
عربيو دينيم خيلی دوست نداشتم!ولی عاشق زنگاي فيزيک بودم!ادبياتو واقعاً دوست داشتم...انشارو...حتّی از زيستم بدم نميومد!ولی همش با خودم بوداا!!!چون معلّم زيستمون کوچکترين علاقه ای توی ادم ایجاد نمیکرد!!!ميدونين؟آخه من عاشق زيست انسانيم!عاشقه پزشکيم...عاشق روانشناسيم...ولی حيف که.....ولش کنين اصلاً!بحثش طولانی ميشه!میدونین؟ميدونين؟ديروز خونه ي سميه بوديم!خيلی خوب بود ولی اخرش...من واقعاً دلم ميخواست گريه کنم...هی خودمو کنترل کردم البته ظاهراً خيلی به گريه کردنم بستگی نداشته و کنترلاي من نتيجه نداده!چون که انگار همه فهميده بودن که بضق دارم!
نميخواستم گريه کنم!آخه اونجا همه خيلی عادّي و بی احساس نشسته بودن!هيچ عکس ا لعمله خاصیم انجام نمیدادن!ولی من داشتم میترکیدم!که بالاخره ترکیدم!
ديگه موقه ای که ميخواستم خدافظی کنم واقعاً نتونستم گريمو نگه دارم!
به دوباره ديدنه دوستام توي مدرسه!شما اگه همچين خبری بهتون بدن ناراحت نميشين؟حالتون بد نمیشه؟
کاشکی اينجا بودين!!!
خیلی زیاد.......!!!
خيلی دوستون دارم....!!!
واااااااااااااااای!!!!
میدونین چی شد؟
تا الان اپمو ول کرده بودم!!!
داشتم پرستارانو میدیدم!
الان به معنای واقعی ناراحت شدم!به قول هدی:"کلی گریستم!"
تا همین اخرش امید داشتم که میچ نمیره........!!!
ولی مرد!
خیلی زود.....!!!
خیلی رود.......!!
| Design By : Night Skin |

